به نظر می رسد مجرد ماندن سخت است،

در پیری حرمت خود را به خطر انداختن و برای گذران شبی در کنار دیگران تمنای پذیرش کردن،

بیمار بودن و از کنج بستر خود هفته ها به اتاق خالی چشم دوختن،

همیشه جلوی خانه خداحافظی کردن،

هرگز شانه به شانه همسر خود از پله ها بالا نرفتن،

در اتاق خود شاهد دری فرعی بودن که به محیط زندگی دیگران باز ...میشود،

شام خود را روی یک دست به خانه بردن،

از سر بینوایی به بچه های دیگران زُل زدن،

محروم بودن از فرصت تکرار مکرر این جمله که «من بچه ندارم»،

رفتار و ظاهر خود را شبیه یکی دو مرد مجردی کردن که به خاطرات دوران جوانی ات تعلق دارند.

وضع مرد مجرد کم و بیش اینگونه است. فقط این که هر آدمی در عالم واقعیت امروز و در آینده صاحب یک بدن و یک سر واقعی خواهد بود. بنابراین پیشانی ای هم خواهد داشت که با کف دست بر آن بکوبد.

فرانتس کافکا

+ نوشته شده در یکشنبه 31 شهریور1392ساعت 23:1 توسط هادی |



گویند روزی دزدی در راهی، بسته ای یافت که در آن چیز گرانبهایی بود و دعایی نیز پیوست آن بود.
آن شخص بسته را به صاحبش برگرداند.
او را گفتند: چرا این همه مال را از دست دادی؟
گفت: صاحب مال عقیده داشت که این دعا، مال او را حفظ می کند.
و من دزد مال او هستم، نه دزد دین.
اگر آن را پس نمیدادم و عقیده صاحب آن مال، خللی می یافت،
آن وقت من، دزد باورهای او نیز بودم و این کار دور از انصاف است ...

+ نوشته شده در شنبه 5 مرداد1392ساعت 23:45 توسط هادی |

دزدگیر (25+)


درود بر عزیزان؛

امروز میخوام خاطره دردناک یکی از دوستام که تازگی برام تعریف کرده رو بگم، آزار دهنده و ملال آور؛ شاید برای خیلیها از نظر روحی مناسب نباشه، همچنان که دو روزه خودم گرفتارشم و به زور تونستم الآن به ثبتش برسونم. و حتی با تلفات، یعنی دو روزی رو باید تو خونه استراحت کنم تا شرایط روحیم برگرده سر جاش، پس فکراتون رو بکنید و اگه این شرایط رو دوست ندارید، همین الآن اون ضربدر بالای سمت راست مرورگرتون رو بزنید و به زندگیتون ادامه بدید.

و اما خاطره:

چند سال پیش، تو قسمت اداری باشگاه فرهنگی- ورزشی بـــــــــــــــــــــــــــــــــــوق مشغول کار بودیم؛ مدتی را با خوبی و خوشی سپری میکردیم، همه با هم صمیمی بودیم، همه دوست، برادر، خواهر، حتی بیرون از محل کار؛ یه قرار میذاشتیم تو پارک، همه با خانواده هاشون میومدند، مجردها هم تنها. اوضاع خوبی بود؛ حقوقمون رو به موقع میدادن، حتی سه چهار ماهی یه بار، به اندازه یه حقوق، پاداش هم میدادند...، خلاصه سرتون رو درد نیارم.

... تا اینکه سر و کله دزدگیرها پیداشون شد. گفتند هزینه ها بالاست و باید کنترل بشه، سر رشته از اونجا بود که سهام باشگاه رو یه نفر خرید، شخصی که سهام خیلی جاها را که با موش دوونی های نخستین خودش به حداقل رسونده بود و بعدش مفت، صاحب شده بود... باشگاه ما رو هم صاحب شد. اول یه نماینده گذاشتن، دزدگیر اصلی، هر چند اولش خیلی محترمانه و رسمی میگفتند برای پایین آوردن هزینه هاست، ولی در محافل غیر رسمی و داخلی، طوری صحبت میکردن که دزدی شده و برای گرفتن دزد اومده، قبلش هم رفته بود به یه باشگاه دیگه ای که به همین شکل صاحب شده بودن، ولی مدیر قبلی اونجا دستشو خونده بود و به هر شکلی بود حاضر به همکاری باهاش نشده بود و این بود که دزدگیر اومد به باشگاه ما...

... خلاصه اومد... یواش یواش، اولش خیلی ساده یه دفتر با امکانات اداری، بعدش یه منشی...، کم کم معاون اول... بعدش مشاور، سپس ناظر کارکردها که خودش مسئول داشت...

یه بسته کاغذ را که تا قبل از اون زمان مثلاً 5 اشلو خریداری میشد، یه نفرشون بعد از ساعت اداری راه می افتاد تو سطح شهر، روز بعد برمیگشت خوشحال پیش دزگیر اصلی، ایشون هم رسماً تو یه کنفرانس مطبوعاتی که بله، ما موفق شدیم هزینه ها رو بیاریم پایین، بسته کاغذی که 5 اشلو میخریدن رو ما داریم میخریم 4.9 اشلو. غافل  از اینکه اولاً حقوق این شخص حداقل 2000 اشلو بود، ساعات اضافه کاری هم که رفته بود دنبال چانه زنی، بعدش هم 5 ساعتی که مخ فروشنده ها رو خورده بود  و اونا به ناچار به خاطر از دست ندادن مشتری های دیگه شون، با تخفیف 0.1 اشلو موافقت کرده بودن رو با ماشین شرکت رفته بود و حساب که میکردی کرایه ماشین میشد حدود 20 اشلو...

دزدگیر اولش اعلام کرد تو برخی پستها، کسی عهده دار مسئولیت نیست و باید نیرو جذب کنیم، بعدش قسمتهایی که با دو نفر خیلی راحت قابل اداره بود رو با هفت هشت نفر پر کرد... بعدش مشخص شد همه نفرات جدید، نسبتی با ایشان دارند، برادرزاده، خواهرزاده، پسر عمو، ... و بعدش کاشف بعمل آمد که دزدگیر میگرده تو قبیله ش و هر کی بیکاره رو یه سمت براش اختراع میکنه تو باشگاه بـــــــــــــــــــــــــــــــــــوق .

خیلی هاشون که تازه پاشون به یه کار باز شده بود و برای اولین بار حقوق دریافت میکردن، پستهای خیلی مهمی هم گرفتند، کسانی که برای خریدهای مورد نیاز، مبالغ هنگفتی بودجه دستشون می افتاد؛ دست و پاشون رو گم کردند و اختلاس پایه گذاری شد، آدمای دزدگیر که برای گرفتن دزد اومده بودند، خودشون دزد  از آب دراومدن.

حقوق همه پستهای بالاشون که بیشتر از 3000 اشلو بود به کنار، پایین ترین نفرشون از ما که چندسالی اونجا بودیم اقلاً 1.5 برابر بود...

***

تازگیها گفتن به دلیل هزینه های بسیار بالا، اضافه کاریها تعطیل، ناهار هم خبری نی، اینا به کنار؛ ترس از اخراج، رعشه بر جان و دل نفرات قدیمی باشگاه انداخته، نفرات آقای دزدگیر که از حاشیه امنیت بالایی برخوردارن...

***

اگه تا دو روز دیگه از من خبری نشد بذارین به حساب همون استراحتی که ابتدای صحبتام گفتم، اگه بیشتر شد دیگه شک نکنید که دزدگیرها به اتهام دزدی من رو هم گرفتن

+ نوشته شده در چهارشنبه 5 تیر1392ساعت 18:39 توسط هادی |


+ نوشته شده در چهارشنبه 29 خرداد1392ساعت 8:32 توسط هادی |