تبليغاتX
از زیـرود تـا شهنیـا

از زیـرود تـا شهنیـا

سلام بر رفیق رفقا! همه که حالتون خوبه؟ خدا را شکر.

اینبار، میخوام از همه شما یه خواهش بکنم، در حقیقت یه جور راهنمایی میخوام.

راستش قراره تو روز عید غدیر امسال، یه جشن تو شهنیا برگزار بشه که یکی از دوستان از من خواست که بهشون کمک کنم. من هم دست به دامان شما میشم تا کسانی که تو این گونه موارد دستی بر قلم دارن و سلیقه خوبی برای اینکارا تو وجودشون نهفته، کمک کنن.

در حقیقت ایده ها و برنامه های مناسب اینجور مراسما رو میخوام. منتظرتون هستم، میخوام یه چیز توپ در بیاد. قصد داریم یه شب مردم رو بخندونیم. دوست داشتین اینجا نظر بدین و یا اینکه بفرستین به ایمیلم. hadi.bfd@gmail.com

حدود یکماه دیگه مونده به این عید، ولی 10 روز قبلش باید همه برنامه ها جمع و جور بشه.

در پایان شاید این پست برای بعضی ها کسل کننده باشه؛ بخاطر همین یه شعر خوب میذارم از استاد شفیعی کدکنی که خودم این شعر رو بینهایت دوست دارم و همیشه زمزمه میکنم:


به کجا چنین شتابان؟
گون از نسیم پرسید
دل من گرفته زین جا
هوس سفر نداری؟
به غبار این بیابان
همه آرزویم اما
چه کنم که بسته پایم
به کجا چنین شتابان
به هر آن کجا که باشد
به جز این سرا سرایم
سفرت بخیر اما
تو و دوستی خدا را
چو از این کویر وحشت
به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها، به باران
برسان سلام ما را


+ نوشته شده در  یکشنبه 17 آبان1388ساعت 14:49  توسط هادی  | 

یک سخن گهربار از علی (ع):

دلها را ميل و هوايى است و روى آوردنى و پشت كردنى. هر زمان كه خود روى آوردند، به كارشان گيريد. زيرا اگر دلها را به اكراه به كارى وادارند، كور شوند.

حکمت 184 نهج البلاغه


يه روز يه خانوم حاجی بازاری خونه ش رو مرتب کرده بود و ديگه می خواست بره حمام که  ترگل ورگل بشه برای حاج آقاش. تازه لباس هاش رو در آورده بود و می خواست آب بريزه  رو سرش که شنيد زنگ در خونه رو می زنند. تند و سريع لباسش رو می پوشه و می ره دم در  و می بينه که حاجی براش توسط يکی از شاگردهاش ميوه فرستاده بوده.

دوباره ميره تو  حمام و روز از نو روزی از نو که می بينه باز زنگ در رو زدند. باز لباس می پوشه می  ره دم در و می بينه اينبار پستچی اومده و نامه آورده. بار سوم که می ره تو حمام،  دستش رو که روی دوش می ذاره ، باز صدای زنگ در رو می شنوه. از پنجره ی حمام نگاه می  کنه و می بينه حسن آقا کوره ست.  

بنابراين با خيال راحت همون جور لخت و پتی می ره  پشت در و در رو برای حسن آقا باز می کنه.حاج خانوم هم خيالش راحت بوده که حسن آقا  کوره، در رو باز می کنه که بياد تو چون از راه دور اومده بوده و از آشناهای قديمی  حاج آقا و حاج خانوم بوده.

 درضمن حاج خانوم می بينه که حسن آقا با يه بسته شيرينی  اومده بنده خدا. تعارفش می کنه و راه ميافته جلو و از پله ها می ره بالا و حسن آقا  هم به دنبالش. همون طور لخت و عريون ميشينه رو کاناپه و حسن آقا هم روبروش. مي گه: خب خوش اومدی حسن آقا. صفا آوردی! اين طرفا؟
حسن آقا سرخ و سفيد می شه و جواب می
  ده:
« والله حاج خانوم عرض کنم خدمتتون که چشمام رو تازه عمل کردم و اينم شيرينی اش
  که آوردم خدمتتون .....
»










ترکیبات و اصطلاحات محلی:

- جُمول(jomool): دوقلو

- کُشّه(kosheh): دفعه، بار (با تشدید «ش»)

- کِنا(kenA): بغل، دامن


فال این پست

با عرض پوزش، ورود ممنوع! فقط یک نفر
+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 9:5  توسط هادی  |